Menu

تجربه سوم-همه می توانند بازاریاب شوند. ۱۳۹۳/۰۶/۱۹

minion-marketer

 

در ادامه پست قبل به اینجا میرسیم که حالا ۲۰ میلیون که هزینه کردیم رو چه جوری جبرانش کنیم. یعنی چه جوری پول در بیاریم .

حدود بیست تا مشتری گیر آورده بودیم که خیلیاشون از آشنا ها بودند و حتی پول هم نداده بودند یا تخفیف بالایی داده بودیم , روزها همینجوری می گذشتند و ما هم هی به این زنگ میزینیم هی به اون زنگ می زنیم آقا پنل نمیخوای ؟ بعد همینجوری هر دو هفته یه مشتری میگیریم و میریم جلو که گفتیم ما که خودمون پنل داریم چرا با این تبلیغات نکنیم , گفتیم اگه اس ام اس معمولی بفرستیم تو آگهی که اینقدر توضیح داده بودیم یه چیز دیگه فهمیده بودند حالا واویلا تو هفتاد کاراکتر بیای اینارو بفهمونی .

گفتیم بیایم ما که داریم تخفیف میدیم یه اس ام اس بزنیم : “شما برنده هفتاد درصد تخفیف خرید پنل SMS شده اید برای دریافت جایزه عدد ۱ را به همین شماره بفرستید”

یک میلیون هم هزینه کردیم اینو فرستادیم باز استقبال خوبی شد . حدود دویست نفر اینا جواب دادن, فقط زنگ میزدیم به اونایی که اس ام اس دادن و می گفتند آقا چرا ما برنده شدیم : ما هم میگفتیم ما بانک شماره داریم و شما به طور شانسی برنده شدید بعد یه ساعت توضیح اینکه پنل اس ام اس چیه آخرش یا نمیشد یا اگه خانوم بود میگفت با آقامون باید صحبت کنم یا اصلا نفهمیده بود این چیه . خلاصه یه دویست هزار تومان هم هزینه تلفن اینا شد که در حدود شش هفت تا مشتری هم از این روش پیدا کردیم و چون هفتاد درصد تخفیف بود فقط هزینه تلفن در اومد ازش . ماه سوم هم اجارش رسید . ما هم کم کم داریم نا امید میشیم و هنوز منتظریم و اصلا هیچ ایده ای نداریم که باید چه جوری پول در بیاریم.

به فکرمون رسیده بود که باید بازاریاب استخدام کنیم ها ولی چه جوریشو اصلا هیچ ذهنیتی نداشتیم , چون از آگهی دادن و تبلیغ حس بدی داشتیم به هرکی میرسیدیم میگفتیم بیا با ما کار کن . یه روز این محمد آسانسورچیه یکی از دوستاش که دانشجوی ترم آخر برق بود اومد پیشش , بعد محمد هم اونو با ما کانکت کرد اسم این شخص هم حامد نبوی بود که من ارادت خیلی خاصی بهش دارم.

حامد قصه ما یکمی خجالتی ,خیلی مودب , خوش خنده (همیشه دو نقطه دوتا پارانتز) و اون زمان ها یکمی پول نیاز داشت , این باعث شده بود که بیاد و تو سمت بازاریابی که بعدا به مدیر فروش ارتقا پیدا کرد کار کنه.

من هم با دادشم ایرج و یه دوست داشتم به نام مهرداد اکبری صحبت کردم بیاین شما هم ببینید چه جوریه میتونید کار کنید یا نه  ? اونام اومدن یکی دو جلسه آموزش گذاشتیم و گفتیم سیستم چیه به کدوم بیزینس ها مثلا چیرو بگین و به کدوما چیو نگین , یه فایل هم این شکلی طراحی کردیم دادیم بهشون تا برن بیفتن تو خیابونا .حامد چون یه کم تجربه داشت گفت کارت بدین و بعد سربرگاتون رنگی باشه اینا تا پرستیژ کار بالا باشه ما هم فوتوشاپ در حد یه فایل کوچیک بزرگ کردن بلد بودیم به بهنام جابری که از دوستای دانشگاهم بود گفتیم بیا ببینم چی کار میکنی .

بهنام جابری کارت هارو زد بعد سربرگ زد بعد دیزاین صفحه ورود رو درست کرد و از اون موفع بهنام هم به یکی از اعضای شرکت تبدیل شد . اول واسه شرکت کارت زدیم . بعدها فهمیدیم واسه هر شخص هم باید کارت بزنیم تا باز هم پرستیژ کار بالا بره . اینجاها بود که هزینه چاپ و طراحی  هم به هزینه های جاریمون اضافه شد.

حامد دو هفته اول نتونست مشتری بگیره ولی اینقدر کارت جمع کرده بود و میومد و اینقدر پیگیر بود که تونست هر هفته دو سه تا مشتری بگیره . ایرج و مهرداد هم میرفتن میومدن میگفتن نشد اینا اونا هم یکی دوتا گرفتن ولی چون حامد پول واسه شهریه و خرج خودش میخواست انگیزه خوبی داشت .

تونستیم قبل عید یه پنجاه شصتایی مشتری بگیریم و حدود ده میلیون اینا پول به شرکت تزریق شد . مشکل جدید این بود که تعداد کاربرا بالا رفت که اون موقع از بی تجربگی تو برنامه نویسی یه سه میلیون به باد دادیم و میشه گفت یه آبرو ریزی حسابی شد و خوبم فحش خوردیم. این بی تجربگی شاید واسه خیلیا پیش بیاد  اینم یه پست جداگانه داره که لینکش این خواهد بود .

با استرس زیادی که داشتم تونستم تو دو سه ساعت اون باگ رو درست کنم . عید رسید و بعد عید ما دیدیم حامد به تنهایی دیگه نمیتونه کار کنه هم داشت امتحانها میرسید هم دیگه از ذوق و شوق افتاده بود . حامد شد مدیر فروش و قرار شد یه سری بازاریاب استخدام کنیم.

حالا چه جوری بازاریاب استخدام کنیم ؟

گفتیم آگهی بدیم , فقط این به ذهنمون رسید رفتیم باز به آگهی نامه طبقه پایینمون ولی اینبار پخته تر شده بودیم و هر هفته یه باکس کوچیک ۲۵ تومنی میگرفتیم و میزدیم . حدود بیست نفر اینا اومدن . الان موقع این بود که فرم استخدام درست کنیم . فرمهای استخدام ایرانسل و جاهای بزرگ رو پیدا کردیم یکمی اینور اونور کردیم تا یه چیزی در اومد . از این بیست نفر تونستیم با سه چهار نفرش به تفاهم برسیم و بیان کار رو شروع کنن. حامد میومد یه چیزایی آموزش میداد و اینا میرفتن تو بازار یه دو سه روز میرفتن بعد دیگه دلسرد میشدن و خبری ازشون نمیشد . اون موقع بود که فهمیدیم هر کس نیمتونه بازاریابی کنه . بازاریابی علاقه میخواد و از اون مهم تر یک زبون به چه درازایی . اینا میرفتن یه جوری با طرف صحبت میکردن , طرف زنگ میزد و ازشون شکایت میکرد که اینا چین فرستادی و هیچ چی حالیشون نیست . خلاصه بحث بازاریاب گرفتمون جوری شد که دیگه بیخیال این شدیم که هرکسی رو بیاریم تو شرکت .

marketerیه مدل دیگه هم بعد ها واسه استخدام بازاریاب به ذهنمون رسیده بود و خوبم جواب میداد , این بود که از پنل SMS استفاده کنیم. یه صفحه A4 پرینت کردیم که توش یه همچین متنی بود . “شرکت رهام برای تکمیل کادر فروش خود به تعدادی بازاریاب نیازمند است. در صورت تمایل به همکاری عدد یک را به شماره ۳۰۰۰۵۲۸۲ ارسال نمایید.” .  اینجوری هزینه هم کمتر میشد و هرکس که اس ام س میداد شمارشو ذخیره میکردیم و یه متن تو جوابش میفرستادیم که دمتون گرم در اسرع وقت باهاتون تماس گرفته میشه . خلاصه کم کم کلاس کاری داشت بالا میرفت . 😀 بعد زنگ میزدیم و اول صحبت میکردیم و دعوتشون میکردیم به مصاحبه حضوری و یه سری افراد رو هم اینجوری جذب میکردیم ولی بازم شخص درست حسابی که بازاریابی بلد باشه پیدا نکردیم. منظور از شخص درست حسابی یکی مثل این عکس هست.

ادامه در پست بعد

 

 

 

 

 

نتایج اخلاقی این پست :  یه نفر هم اون روزگفته بود هیچ چی نذار تا خودمون نتیجه هاشو پیدا کنیم , منم اطاعت امر کردم. اگه می بینید نیاز هست بزارم بهم بگید . ممنون 🙂

هرکسی را بهر کاری ساختن .

دیدگاه ها

  1. نه شما نتایج اخلاقیتون و حتی غیر اخلاقیتون رو بنویسید لطفا. مگه سریال ایرانیه که آخرش باید خودمون نتیجه گیری کنیم؟! 😀
    اومدیم تجربیات شما رو بخونیم دیگه. 🙂
    بازم ممنون بابت این حرکت. بدجور به دل من نشسته. 😉

    پاسخ دادن
  2. امیر شما چقدر سختی کشیدید تو این چند سال! من ۷ سال پیش یه ۳۰۰ تومن ضرر کردم کلا جمع کردم رفتم! خیلی سعی و تلاش کردی ها

    پاسخ دادن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *